تبليغاتX
این یک عاشقانه نیست

این یک عاشقانه نیست

عشق تورابه گرمی یک سیب می کند مانوس

پیشاپیش روز مادر مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:10  توسط شادی  | 

سال های دور از خانه

سلام

تو این مدت خیلی حرفا داشتم که بزنم خیلی چیزا تو دلم بود که می خواستم بگم

ولی من از هر شور و نشاطی خالی بودم و حوصله ی خودمم هم نداشتم

کارایی رو انجام می دادم که می دونستم هیچ فایده ای برام نداره ولی باز ادمه میدم

باز زمان رو می کشم و تلف می کنم

واقعا چرا چرا با اینکه همه ی اینارو می دونم خودم رو به ندونستن میزنم می دونم که بعدا حسرت

این لحظه ها رو می خورم

هر بار میگم دیگه از فردا این برنامه ی من برای زندگی باید درس بخونم باید درس بخونم باید

ولی انگار که نه انگار دیگه اراده ای در من وجود نداره

این روزا درس خوندن رو مودم نیست حالا که باید خودم رو نشون بدم  بگم که لیاقت بالاترین ها رو

دارم اما افسوس ....

دیگه از این فکرای تکراری هم خسته شدم  از خمودگی و تنبلی خودم خسته شدم

از این ترسای بیخود خسته شدم

احتیاج به کمک دارم...............................................

برف وخون

شب در آفاق تاریک مغرب

خیمه اش را شتابان برافراشت

آسمان ها همه قیرگون بود

برف در تاریکی دانه می کاشت

من هراسان در آن راه باریک

باغریو درختان تنها

میدویدم چو مرغان وحشی

برسر بوته ها و گونها

گاهی آهنگ پای سواری

میرسید از افقهای خاموش

بادی آشفته می آمد از دور

تا مگر گیرد اورا در آغوش

من زمانی نمی ماندم از راه

گوئی از چابکی میپریدم

بوته ها سایه ها کوهساران

میدویدند و من میدویدم

در دل تیرگی کلبه ای بود

دود آن رفته بر آسمان ها

پای تنها چراغی که میسوخت

در دلش رازگویان شبانها

لختی از شیشه دیدم درون را

خواستم حلقه بر در بکوبم

ناگهان تکچراغی که میسوخت

مرد وتاریکتر شد غروبم

لحظه ای ایستادم به تردید

گفتم این خانه ی مردگان است

گوئی آندم کسی در دلم گفت

فکر شب کن که ره بیکران است

در زدم-در گشودندو ناگاه

دشنه ای در سیاهی ذرخشید

شیون ناشناسی که جان داد

کلبه را وحشتی تازه بخشید

کور مالان قدم پس نهادم

چشم من باسیاهی نمی ساخت

تا به خود آمدم ضربتی چند

در دل کلبه از پایم انداخت

خود ندانم کی از خواب جستم

لیک دانم که صبحی سیه بود

در کنارم سری نو بریده

غرق خون بود و چشمش به ره بود!

                                         نادر نادرپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 15:47  توسط شادی  | 

HAPPY LADY

سلوم

بالاخره بعد از چند روز تنبلی رو کنار گذاشتم و اومدم یه آپ جدید بزارم

چه کار می کنید با تابستون البته الان همه تو جو جام جهانین

همه ی اینا به کنار فردا کنکوره وای پارسال این موقع من و دوستم داشتیم می زدیم تو سرو وکله ی

خودمون چه روزای وحشتناکی بود هنوزم وقتی تبلیغای تلویزیون رو می بینم تنم می لرزه

خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تموم شد

ولی خداییش حالا که اومدم دانشگاه  می بینم حاضرم صد تا کنکور بدم ولی امتحانایی مثل

امتحانای دکتر جلیلی رو ندم عزیز دلم (-:

خدارو شکر که از درسش قبول میشم یه درس ۴واحدی البته ناپلئونی بازم شکرش

استاد جلیلی عادت داره اسمای همه رو به انگلیسی برگردونه فامیل من و که نمی تونه

یعنی معنی فامیل من و نمی دونه به خاطر همین یه روز که می خواست اسمم رو برای حله یه تمرین

بخونه گفت HAPPY  LADY من داشتم غش می کردم وای با اون طرز گفتنش .......

زین پس ما را با نام HAPPY  LADY بشناسید

تازه یه ماه پیش تولدم بود ۶ خرداد رو میگم ها پیر شدم  شدم ۱۹ساله

تولدم رو تو خوابگاه گرفتم وای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت یه الی دیجی

داشتیم می زد و می خوند و می رقصیدو خلاصه همه تن حریف بود با مداد آرایشی یه

ریش لنگری هم اندخته بود عکسامون تاریخین

بزار فکر کنم ببینم دیگه چی بگم وای یه عرب هم اتاقیمه مال شادگانه البته دیگه از ترم دیگه

خوابگاهمون عوض میشه....عصبیه با یه دختر تهرانی دوست شده بود فکر کن تفاوت فرهنگ

رو دریاب...البته دختر تهرانی خیلی ازش سوء استفاده می کرد واسش غذا درست می کرد

لباساش رو می شست من یکی کلی نصیحتش می کردم که از این خل بازی ها دست

برداره ولی کو گوش شنوا دختر تهرانیه دل و دینش رو برده بود

هر چقدر بهش بگی بابا شما دوتا به هم نمی یاین نمی فهمید اون و که دیده بود چادرش

رو انداخته بود . شادگان خیلی کوچیکه و از نظر فرهنگی افتضاحه

خلاصه این دختر تهرونی یه روز بهش میگه ازت خوشم نمی یاد دست از سرم بردار.....

خوب راستم میگه اون با اون ریخت و قیافه با یه دختر عربه ...... چه شود البته این دختر تهرونیه

بچه ی خوبی بود منتهی .........

گفتم که دختر شادگانیه عصبیه شب ساعت فکر کنم ۱و ۴۵ بود یه دفعه صدای جیغ بود که می اومد

سه طبقه ریختن تو اتاق ما خودش رو می زد موهاش رو می کشید

وای ما از ترس تا صبح نخوابیدیم هنوز اون شب مثل یه فیلم جلو چشممه مثل یه فیلم ترسناک

فکر کن خواب باشی بعد با صدای جیغای وحشتناکی بیدار شی در ادامه خود زنی هم ببینی...

دوستم بهناز که اتاقش رو عوض کرد .............

خوصلتون رو سر بردم فعلا بسه

                                           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 13:27  توسط شادی  | 

های

سلام دوست جونای عزیز

من اومدم با کلی حرف واسه گفتن

من نمی دونم چرا کلاسای استاد شبیبی به بیراهه میره.....

یکی از دوستای عزیزم (ماریا)یه لکچر درمورد پاریس و جاذبه های گردشگریش گفت بعد استاد

گفت چی فهمیدید توضیح بدید

بعد یکی از پسرا (شیرازی)گفت یکی دیگه از جاذبه های فرانسه به خاطر سکسه انگار بقیه

منتظر بودن اون یکی گفت(اهوازی) آره دختر پسرا همدیگه رو تو خیابون می بوسن!!!!!!!!!

وای قیافه ی استاد دیدنی بود گفت:یعنی شما دوست دارید برید شانزه لیزه یه دخترو تو

خیابون ببوسید ......هی سرش رو تکون می داد

دیگه ما به وصف نمی یایم  بعد مجبور شدن عذر خواهی کنن........................................!!!!!!

یه جلسه یکی از پسرای حزب اللهی کلاس یه لکچر در مورد حجاب داد فقط کم مونده بود

دوتااز بچه ها همدیگه رو بکشن از گفتنش معذوریم چون انقدر تند حرف زدن من نصفه نیمه

فهمیدم ولی بیشتر بچه ها گفتن ما حجاب رو زیاد قبول نداریم

منم گفتم نظری در این مورد ندارم بحث خطری بود....؟!؟

استاد گرامرمون خیلی جذبه داره از هر طرف قیافه تیپ.....یک بریتیش غلیظی هم حرف می زنه

یه بار فارسی صحبت کرد یعنی تمام دخترا نفسا در سینه حبس مات و مبهوت........از جمله

خودم یعنی این استاد می درخشد چه پرستیژی داره این بشر

فکر بد نکنید عیال واره(-:

ولی جلسه ی بعد آنچنان حالمون رو با امتحانش گرفت تو بگو یه قاعده از این جزوه و کتاب اورده

باشه نچ من تادو روز تو توهم بودم

البته این اولین امتحان در دوران دانشجوییم بود که گل کاشتم

وای موبایل عزیزم سوخت نوکیا ان ۷۰ بود یه هفته من بی موبایلی کشیدم بدون دیکشنری

نمی دونید چه هفته ی سختی رو پشت سر گذاشتم  انگار یه چیزی کم داشتم

حالا یکی خریدم ولی مدلش پایین تره باز نوکیاس ولی ۶۱۲۰ ....این نیز بگذرد

یکی از همشهری های ما از بد روزگار زرنگترین دانشجوی کلاسه ولی از نظر اخلاقی پایین ترین

عضو کلاسه نه از اون اخلاقا بزارید توضیح بدم

اول تا ما رو می بینه روشو می کنه اونور حالا انگار مرده ی اون قیافشن......ایش

سر کلاس حالا نیمکت هست یه صندلی جدا می زاره که تو چشم استاد باشه می خواد اسپشال

باشه خوشم می یاد استاد جلیلی (استاد نه سرور)هی ضایش می کنه هر وقت سوالی می پرسه

میگه چی میگی ......هاهاهاها حال می کنم

اوج خاله زنک بازیش اینجاست که سر کلاس ادبیات فارسی خودش باز تنها نشسته بود همون پسره

حزب اللهی بهش گفت برو اونطرفتر منم پیشت بشینم

خاله گفت:نه تو بور اونور بشین نمی خوام پیش من بشینی

خلاصه بعد از کلی اصرار نزاشت بشینه پیشش

جلسه ی بعد این پسره زودتر نشست همون جایی که خاله میشینه خاله تا دیدش گفت چرا

سر جابی من نشستی برو اونور حزب الله گفت پیش هم بشینیم دیگه

خاله :اگه بلند نشی من می رم اونور  آخر سرم رفت اونور

منو دوست صمیمیم بهناز جون(شیرازی) دیگه می خواستیم گریه کنیم واسه این پسر

انقدر حزب الله ناراحت شد یه جوری شد قیافش می خواستیم خاله رو ترور کنیم

آخه اگه از کسی خوشت نمی یاد که نباید جلوی همه اینجوری رفتار کنی این رفتارا از یه پسر

خیلی بعید بود  دخترا تو عالم خودشون خیلی قهر و آشتی دارن تازه اونم بروز نمی دن

ولی این اقا فکر کنم ۶۷ باشه از ما ۳ سال بزرگتره ...............اه اه اه

یه چیز دیگه اینکه یکی از دوستان رو که در عالم مجازی باهاش آشنا شدم رو از نزدیک دیدم

منتهی اون نمی دونه خیلی حال میده همشهری خودمان هم هستن این و مخصوص خودش

نوشتم تا بفهمه و میگم خیلی واسه ما قپی اومده.....

دیگر حرفی نیست

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:42  توسط شادی  | 

سلام

خوبم خوبید(-:

ماکه ملالی نیست جز دوری شما......

برای اولین بار آخر هفته موندم خوابگاه وای چه حالی بردم خیلی خوش گذشت

۵شنبه با هم اتاقیام رفتیم شهربازی لاله قرار بود همون شب بچه های خوابگاه رو

ببرن دانشکده نفت واسه جشن هسته ای منتهی ما دیگه برنامه چیده بودیم

گفتیم نمی یایم  ما که تا ساعت نه بیشتر نمی تونیم بیرون بمونیم خلاصه

کلی تفریح کردیم وقتی برگشتیم دیدیم مینی بوسا دم درن ماهم خودمون رو

قاطی کردیم نشستیم یه خانمی بود اونجا سخنرانی می کرد حرفای سیاسی

و اونجوری و اینو می کوبیدو ..............مارو وارد سیاست نکنید ولی خودمونیم

وقتی جشنی مال بسیجی ها باشه خوب پذیرایی می کنن خووووووب

این راننده ی مینی بوس ما خیلی باحال بود وخوشبختانه اون دخترای بسیجی با ما

نبودن  آهنگ بندری گذاشت بچه ها زیر پوستی می رقصیدن بعد یکی از دخترا

تاریخ می خونه بهش گفت یواش برو دیر برسیم خوابگاه

یعنی راننده اون شب فیض برد در حد لالیگا

شنبش کلاس گفت و شنود داشتیم استاد گفته بود در مورد اهدافتون صحبت

کنید ما یه پسر داریم پسر که نه یه مرد ۳۱ سالشه مال خرم آباده گفت که

می خواستم دیزاینر بشم بعد پرزیدنت بعد پرفسور .........یه خرده بخندین

حالا تنها هدفم اینکه ازدواج کنم .....................

خیلی بچه دوست دارم ۱۰ ۱۵ بچه هم می خوام (چه خوش اشتها)

یکی دیگه از پسرا گفت مگه ماشین جوجه کشی

حالا قیافه ی خانم شبیبی دیدنی بود

یکی دیگه از پسرا گفت باید از حالا شروع کنی وگرنه نمی رسی ..........

وای جو کلاس ...........نگم بهتر هر کسی درگوش اون یکی یه چیزی می گفت

بعد می ترکید

جلسه ی بعد همین محمد مهدی رو صدا زد بیاد مکالمه ای رو که آماده کرده

بود بگه خواب آلود بود بعد استاد بهش گفت تادیر وقت بابچه هات سرگرم بودی

هان........

دیگه شده گاو پیشونی سفید

هیچکس ازش خوشش نمی یاد (گناه داره)آخه باولع زیاد همه رو نگاه می کنه

خیلی چندش آوره من نمی فهمم چرا واسش زن نمی گیرن ؟؟؟؟

به ماچه....

خلاصه روزگار ما هم میگذره یه روز خوبه یه روز بده

پاشم برم درسام رو بخونم که اگه نخونم بیچاره میشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 13:0  توسط شادی  | 

من اومدم

سلام

 من اومدم ...

اول اول باید از دوستایی که تو این مدت که من نبودم سر زدن یه تشکر ویژه کنم بوووووووووس

خب چه خبر ؟؟

خبر اینکه دانشگاه به قول بچه ها گفتنی همچین آش دهن سوزی هم نیست تو این سه

هفته ای که دانشگاه رفتم خیلی سخت گذشت چون تا رفتیم درس دادن ودرس دادن و...

نمی فهمم این استادا چی فکر می کنن فکر می کنن ما از کجا اومدیم آنچنان با غلظت

حرف می زنه اونم با لهجه ی بریتیش انگار ...........حالا یه چیزی بگم

وای سر کلاس گفت و شنود یعنی همینطور ضایع میشی دیگه عادت کردم البته استادش ماه

من خودم اسپیکینگم ضعیفه .......اعتراف سخته همین استادمون بهم خیلی روحیه می ده

یه روز که  کلاس تموم شد بهم گفت تو که اسمت شادی چرا انقدر سر کلاس پکری؟

این کلاس تنها کلاسی که استاد همه رو با اسم کوچیک صدا می زنه

منم سر درد دلم باز شد

دخترم اصلا نگران نباش آخر ترم می بینمت که نیشت تا آخر بازه........

اینم از ادبیات استاد.............

خلاصه تو این چند وقته خیلی افسرده شدم خودم می دونم تا راه بیفتم زمان می بره

تصمیم رو گرفتم از عیدم حداکثر استفاده رو بکنم  کلی سی دی باید گوش بدم داستان

باید بخونم رو گرامرم کار کنم

وای تو این ۵ ۶ماهه باد خورده پس کلم با سختی میشینم پای کتابا

بگذریم می خوام یه شعر تکراری براتون بنویسم  شاید زود باشه نوشتنش نمی دونم

            اهل دانشگاهم    روزگارم خوش نیست

           ژتونی دارم  خرده هوشی سر سوزن شوقی

            اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است

            گاه گاهی می نویسم تکلیف می سپارم به شما

            تا به یک نمره ی بیست که در آن زندانی است

             دلتان زنده شود

                 چه خیالی چه خیالی می دانم گپ زدن بیهوده است

                 خوب می دانم دانشم بیهوده است

                  استاد از من پریسد چقدر نمره زمن می خواهی

                   من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

                 من درس هایم را وقتی می خوانم که خروس می کشد خمیازه

                                                  مرغ و ماهی خواب است

                      من نمی خندم اگر دوست من می افتد

                     من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند

                     من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

                                   خوب می دانم استاد کی کوئیز می گیرد

                                     برگه ی حذف کجاست سایت و رایانه آن مال من است

                                    تریا نقلیه دانشکده از آن من است

                         ما بدانیم اگر سلف نباشد همگی می میریم

                       واگر حذف نباشد همگی مشروطیم

                                             مانپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود

                                             کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

                                              کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

                           کار ما شاید این است که در مرکز پانچ پی اصلاح خطاها برویم.....

 

راستی من به گفتن ترمی اولی دیگه عادت کردم هر چقدر می خوایین بهم بگین ترم اولی

 

                پیشاپیش سال نو مبارک 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 15:26  توسط شادی  | 

فیعلن خداحافظ

سلام

بالاخره دارم شرم رو کم می کنم .به امید خدا فردا دارم می رم

که آیندم رو بسازم (جو گیر شدم تازه یه رمان خوندم)

راستیتش یه نموره دلشوره دارم یاد حرف دبیر ادبیاتمون افتادم :

که آدما از تاریکی نمی ترسن از ناشناخته های توی اون وحشت دارن

نه می شه گفت می ترسم نه می شه گفت هم خوشحالم

خب دیگه چه میشه کرد

دیروز دوستام اومدن خونمون این دوستم که هم رشتمه سارا

می خواست آموزشم بده :

شادی خودت رو بگیر خونسرد سر جات بشین ...........

اینم قیافه ی من بودا

ولی من خودمم عجب چیزی گفتما یعنی نمی تونم نقش بازی کنم

نمی تونم یه جا بشینم و هیچ حرفی نزنم ........

خلاصه عزیز شدم سر ناهار مامانم میگه صاف بخور دوباره بکش

اینم من

خدا بگم این تی وی رو چی کار کنه این برنامه شبکه یک چی بود

وامونده آژیر رو میگم دادگاه یه مرد بود که ۱۰تازن رو کشته بود

من چه شانسی دارم هروقت که من می خوام برم اهواز مامانم

از این برنامه ها می بینه ما که رفتیم خوابیدیم

صبح مامانم یه تیکه کاغذ اورده از روش میخونه :

اینا توصیه های قاضی دادگاهه اولی همه سوار ماشین شخصی نشیند

از تاکسی های آرم دار استفاده کنید آرایش نکنید (نیست من خیلی

............)

خدایا بقیه هم مثل منن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خواهرای بزرگمم اهواز درس خوندن

ولی فکر نکنم اونا رو هم مثل من اینجوری نصیحت کرده باشن

خلاصه کلام دارم می رم ولی زود می یام با کلی حرف واسه ی

گفتن

این چند وقته خیلی بهتون عادت کردم

برام دعا کنید

                           خیلی دوستتون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 14:38  توسط شادی 

 سلام

این چند وقته خیلی تنبل شدم حوصله ی آپ کردن هم نداشتم.

۱۷ رفتم اهواز تا وسایلم رو ببرم خوابگاه .تو این شیش ماهه که اسم دانشجو رو یدک می کشیدم

خلاصه با شوهر خواهر جونم(آقا افشین)همراه بابا وخواهرم به سوی عربستان حرکت کردیم!!!!

اول رفتیم مجتمع برای آن دسته از عزیزان که نمی دانند باید عرض کنم که مجتمه خوابگاهی

درست روبه روی دانشگاه می باشد که دارای ۱۴ بلوک سه طبقه است

یکی از این بلوک ها متعلق به ارشدی هاست.........

آن طرف ها هم یک دیوار کشیدند که مال پسرهاست.........

ما رفتیم گفتن جا نیست برو خونتون ۱اسفند بیا (برو بینم بچه پررو)

هیچی دیگه فرستادنمون شهدا  ولی عجب جای باحالی تاحالا اونوری نرفته بودم

اول که وسط شهره بعد یه سینما و ........ جلوشه من که حسابی مشعوف وکیفور گشتم

بازم بهم اتاق ندادن گفتن تاارشدی ها خالی نکنن جا نداریم هر وقت ارشدی شدم زود

جارو خالی می کنم واسه بقیه(آیکون ..........)

هیچی دیگه زنگ زدم به دوست جونم مریم اون حقوق می خونه شماره اتاقش رو گرفتم

وسایلم رو گذاشتم تو اتاقش وباز از زرنگ بازی خودم خوشم اومد(-:

۲۰ هم به همراه رفیق فابریکم باران( از آوردن اسم معذوریم)که ادبیات می خونه واسه حذف اضافه

رفتیم اهواز (لطفا با غلظت بخوانید)

یه شب خوابیدم تو اتاقش چه خوابیدنی تا تونستم به خودم لعن و نفرین فرستادم .........

هی بهم می گفتن ترم اولی منم می گفتم سال اولی ها از خودم نبوغ به خرج دادم

این باران هم فقط نادری را بلد بود ظهر و عصر مرا نادری برد ..........

با هر ترفندی بود بالاخره خریدش را انجام داد بماند در یک نیمچه پاساژ ۱۰۰۰۰۰ بار رفتیم

دیروز هم به آبادان مشرف شدیم جایی برای یک تنفس خشک وخالی هم وجود نداشت

ترکمن اصفهانی یزدی گلچین ایران جمع شده بودند

من فکر کردم عید است!!!!!!!!!

خلاصه هی گشتیم هی گشتیم من که هر چه می خواستم خریداری کرده بودم منتهی  برای

خالی نبودن عریضه یک کیف هم خریدم

                                             *****************

او را شناختم

همزاد جاودانی من بود ونام او

چون نام من به گوش خدا آشنا نبود

می خواستم که بانگ برآرم:بمان بمان!

اما در آن سکوت خدائی صدا نبود..............

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 10:39  توسط شادی  | 

حوالی میدان

فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند هیاهو می کردند وهول می زدند

وبیشتر می خواستند.داخل بساطش همه چیز بود:

غرور حرص دروغ وخیانت جاه طلبی و...هر کس چیزی می خرید ودر ازایش

چیزی می داد.بعضی ها تکه هایی از قلب شان را می دادندوبعضی ها پاره هایی

ازروح شان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند وبعضی ها آزادگی شان را.

شیطان می خندید ودهانش بوی جهنم می داد.

حالم را بهم می زد.دلم می خواست تمام نفرتم را روی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.موذیانه خندیدو گفت:

من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام وآرام نجوا می کنم.

نه قیل وقال می کنم ونه کسی رامجبور می کنم چیزی از من بخرد.

می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد وگفت:

البته تو با این ها فرق می کنی.تو زیرکی ومومن.زیرکی وایمان آدم را نجات می دهد.

این ها ساده اند وگرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.

ازشیطان بدم می آمد.حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند واو هی

گفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد

که لابه لای چیزهای دیگر بود.دور از چشم شیطان آنر را برداشتم ودر جیبم گذاشتم

با خود گفتم:بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذاریک بار هم

او فریب بخورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به خانه آمدم ودراتاق  جعبه ی عبادت را باز کردم.داخل آن اما جز غرور چیزی نبود

جعبه ی عبادت از دستم افتادوغرور در اتاق ریخت.فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم .نبود!!فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم

تمام راه را دویدم.تمام راه لعنتش کردم.تمام راه خداخدا می کردم.می خواستم

یقه ی نامردش را بگیرم.عبادت دروغی اش را در سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم

به میدان رسیدم شیطان اما نبود.آن وقت نشستم و های های گریستم.

اشک هایم که تمام شد بلند شدم.بلند شدم تا بی دلی ام رابا خود ببرم که

صدایی شنیدم صدای قلبم را وهمان جا بی اختیار به سجده افتادم وزمین را

بوسیدم.به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

دیروز باز هم شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 9:10  توسط شادی  | 

؟؟؟؟؟؟؟

خداوندا کفر می گویم

                                 پریشانم پریشانم

چه می خواهی از این جانم

                                      نمی دانم نمی دانم

مرا بی آنکه خود خواهم

                                اسیر زندگی کردی

 تو مسئولی خداوندا

                           به این آغاز و پایانم

                   .......................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:13  توسط شادی  | 

سلام به همه ی دوستای گلم

حال و حوصله ای واسه تشریح ماجرا ندارم اصلا این روزا کی حال و حوصله

داره ..............

امروز بابام بعد از یه هفته از بیمارستان مرخص شد

تو اون چند روز که بابام بستری بود اصلا نوبت به من نمی رسید که

برم هر بار که می گفتم منم می خوام بیام یکی از این خواهران گرام

می گفت بشین خونه

بعد از پنج روز با کلی اصرار منم رفتم ان شا اله اون روز و به چشمتون

نبینید اصلا بابام رو نشناختم چقدر لاغر شده بود یه ریش سفید هم

تو صورتش بود چقدر پیر تر به نظر می رسید

وقتی باهاش روبوسی کردم ریشش صورتم رو خراش داد

بابام همیشه ی خدا صورتش تمیز بوده از ریش و سبیلم متنفره

یه لباس آبی هم تنش چقدر از بیمارستان بدش می یاد

بابام رو هیچ وقت اینجوری ندیده بودم

بغض گلوم رو گرفته بود می خواستم خفه بشم ...

جلوی اشکام رو گرفتم خودش روحیش خراب بود

احتمالا دوباره رگای قلبش گرفتن ریسک عملش خیلی بالاست

البته هنوز قطعی نشده ولی شواهد که اینو میگه...

نمی خوام به چیزای بد فکر کنم ولی من فقط ۱۸ سالمه هنوز بهش

احتیاج دارم .....

این روزا همه جور فکری به سرم می یاد آینده ای که هنوز نیومده

مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشه

این روزا کارم فقط دعا کردن

انگار هنوز ته دلم روشنه..............

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 17:41  توسط شادی  | 

برای بابام دعا کنید...

          

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:58  توسط شادی 

دو آئینه

من از تو با بهاران

من از تو با درختان

من از تو با نسیم سخن گفتم

 

من از تو دور بودم

من بی تو کور بودم

من چون تو راز شیفتگی را

در تنگنای سینه نهفتم

 

رازی که خواندنش نتوانستی

رازی که گفتنش نتوانستم

وز بیم آن که در کف نا محرم اوفتد

بس شب که تا سپیده نخفتم

 

امروز چون دو آینه رو به روی هم

برق نگاه خود را در هم فکنده ایم

تا بوته ی گناه نروید زباغ دل

بنیاد هر هوس را از سینه کنده ایم

 

واقعا شعرای نادر پور بی نظیرن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:7  توسط شادی  | 

سلام به همه ی دوستان عزیزم

این چند روزه خیلی نه ولی اندکی گرفتار بودیم اهل بیت را می گویم همه

در تب و تاب نذری این ام الحنون (مادر شیرین) .هر سال شب هفتم ما نذری

می دیم .در سنوات گذشته نذری ما به این شرح بود که این مادر عزیزتر از جان همه متعلقات

خویش و شوهری را در خانه به صرف شام دعوت می فرمودند(پلو باقلا با خورشت قیمه و ملازمانش)

لیک در این سال ها برنج باقلا را به برنج چلوییییی تغییر دادند واز دعوت نمودن دارو دسته ی

نیویورکی امتنا فرمودند .

البته شما عالیجنابان خود بر این موضوع اشراف دارین که این بلاهای آسمانی در هر جای این

خانه ی زبان بسته  مانند کرم می لولیدن کار ما را بس مضاعف کردندی ......

زین پس سران سه قوه ی محترمه این مسئله ی بغرنج را به شور گذاشتندی وبدینوسیله

اعلام شد این نذری مقدس را به در خانه هایشان حمل می کنیم البته این کار را پدر

عظیم الشانمان انجام می دادندی که با آمدن دامادان عزیز به آن ها محول شد

هی بگویید داماد بد است ؟؟؟؟

این ها عزیزان دل خواهر زن می باشند وای که چقدر دوستشان می دارم

واینجانب هم وظیفه ی خطیر حمل نمودن ای نذور گرامی را به در خانه های همسایه های

مکرمه را بر عهده گرفتم.البته این کار را برای اجرش انجام می دهم............

البته هنوز هم آثاری از کمر درد در اثر پاک کردن ۱۲ کیلو نخود گرامی در سرتاسر این

ستون .....پدیدار و مشهود می باشد.آخ مادر جان........

دیگر عرضی نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 10:26  توسط شادی  | 

برای همیشه

 

من در آینه ی زلال چشمان مهربان تو به اندازه ی ابعاد دلتنگی

خودم بزرگ شده ام.

حداقل تو باور کن از تمام خودم کوچکترم......

بارها گفته ام که من به همان گوشه ی دنج و متروک قلبت قانعم

بقیه اش با خودت......

فقط امروز آفتابی و فردا ابری نباش....

یا برای همیشه بمان یا برای همیشه برو......

 

                                          ***********************

 

مرا اینگونه بشناس

                                  کمی خسته

                                                      کمی خاموش

                          کمی از یادها رفته

                                                   خدا هم ترک ما کرده

                     خدا دیگر کجا رفته؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 14:17  توسط شادی  |